من از عشق اماده ترم
به دوست داشتنت
و طراواتی چون تو
در گلدان بی تابی های من
نادیدنی نخواهد بود
سرسبزترین طپش!
رویش تو
اغاز نسل اقاقی هاست
به نیازی زنده می کند
اتفاقی سبز
تو را در من
و عشق
متولد می شود.
.
اومدنش
اتمام تمام نداشته هامه....
هیچ وقت فکرشو نمی کردم بودن کسی می تونه اینقدر بودنم رو تحت تاثیر قرار بده!!!!
.
خدای عزیزم تو بنده هاتو خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که همه میگن دوست داری اما ما بنده هات.....!!!!
سلام
انگار خیلی زودتر از اینکه فکرشو کنم اپ می کنم
هنوز خونه ام واین مزیت باعث شده بیام و حرفامو بزنم
دیشب مهمون داشتیم
7 نفر اونا بودن(پدر و مادر داداش و زن داداش و 2تا ابجی و خودش! )
ابجیم به اتفاق شوهرش (که100% با این وصلت موافقه )هم بودن.
من تو اشپزخونه نشسته بودم ودلهره ی عجیب و غیر قابل انتظاری داشتم!!!
تنهاییم رو sms بازی با خواهرم که اینجا نیست پر می کرد.
چایی رو ابجیم برد اخه سینی خیلی سنگین بود و....
خواهرش وقتی دید چایی رو یکی دیگه برده اومد تو اشپزخونه و منو برد بیرون!!!!
وای خدای من
نفسم بند اومد تا با این همه ادم سلام و احوالپرسی کردم!!!!
بعد از یه خورده تلویزیون دیدن و اجازه گرفتن از بابا قرار شدبریم واسه صحبت کردن!!!!
وقتی پشت سرم وارد اتاقم شد احساس کردم حتی دیوارهای اتاقم هم ازش غریبی می کنن!!!
احساس می کردم تو یه بطری در بسته ام که دارم خفه میشم! وبیشتر از 3-4 تا کلمه نمی تونم حرف بزنم!
پرسید: شروع میکنید یا شروع کنم؟
گفتم: شروعش با شما....
دعا می کردم معرفیش طول بکشه تا باهاش راحت تر شم. که خدارو شکر همین طوری هم شد!
وقتی 2- 3تا جمله گفت انگار یکی درب شیشه رو برداشت و یه عالمه هوا اومد تو...
نوبت معرفی من که رسید راحت شده بودم. صدام نمی لرزید. انگار یه عمره میشناسمش! اینا رو مدیون اونم که از همون اول طوری حرف زد که باهاش راحت باشم و هر چی تو سرم میگذره رو بگم!!!
سنگ هامونو وا کندیم... چیزایی که تا حالا ازشون می ترسیدم راحت بر طرف شد
اما یه چیزای دیگه گفت که یه جورایی اضطراب اور بود....
با یه عالمه به در کوبیدن و صدا زدن و تک زدن های داداشش بحث رو تموم کردیم!!!
وقتی رفتم بیرون نمی دونم چرا خجالت می کشدم به بابام نگاه کنم!؟ مخصوصا وقتی مادرشون گفتن: "چی شد عروس گلم؟"!!!!!
گفتم:از این جا به بعدش با بزرگتراست!
و همه صلوات فرستادن.
وقتی رفتن بابا پرسیدن: نتیجه ای گرفتی؟
گفتم :اون شرایط منو قبول کرد و من هم شرایط اون.!!!
و غلامرضا گفت: پس مبارکه!!!
نمی دونم قراره چی بشه
نمی دونم سخته یا من سخت گرفتم!
یه حس غیر قابل توصیفه! کسی که20 سال واست مجهول بوده حاا یه شبه پیداش شه!!!!
خدای خوبم من میدونم همیشه وهمه جا همراهم بودی و هستی.
همیشه تگیه گاهم. توکلم. فقط به تو بوده و بس!
پس نذار اشتباه کنم....
ساکت و تنها ,چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما,
هیچ کس او را نمی خواند
برگ ها را می دهد بر باد
می رود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند....
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که بادا باد...
"بادبان را نا خدا باد است "
"لیک او را هم خدا هم نا خدا باد است...."
سلام دوستان
شاید بعد از این خیلی طول بکشه که بیام و اپ کنم شاید هم نه!!! اخه این روزای اخریه که خونه هستم.
ثبت نام تموم شد . از یکشنبه کلاس هام شروع میشه...
تصمیم گرفتم این ۲ سال رو حسابی درس بخونم و نذارم مثل ۲ سال کاردانی راحت از دستم بره و بعدا حسرتش به دلم بمونه ...
یه چیز دیگه جدا از این موضوعات :
این روزا بد جوری تو بلاتکلیفی موندم!
یادتونه از رد کردن یه نفر براتون گفته بودم؟! دوباره.....
بازم همه فقط تاییدش میکنن و بقیه چیزا رو گذاشتن به عهده خودم!!!
یه جورایی داره از سماجتش خوشم میاد...
اما می دونید خیلی برام سخته که یه دفعه بخوام یه غریبه رو بذارم شریک زندگیم. زندگی که تا حالا فقط مال من بوده!!!!
خجالت می کشم به بقیه بگم اما من فکر می کنم هنوز واسه ازدواج خیلی بچه ام!!!!
اون روزا فکر می کردم قبول کردن اون یعنی بی خیال مهندسی... بی خیال ارزوهایی که واسه ادامه تحصیل دارم اونم تو یه شهر دیگه!!! اما حالا می گن اون هیچ مشکلی با شرایطم نداره!
اصلا یه موضوع جدی تر قیافشه !
نه این که بد باشه ها!!! نه ... خیلی هم خوش تیپ و عاقل و سنگین و اتو کشیده و یه کلمه کت و شلواریه.....
اما با دیدنش یاد کسی می افتم که دوست ندارم بهش فکر کنم!!!! دست خودم نیست. نمیدونم واقعا شبیه اونه یا من فکر میکنم شبیه اونه! به هر حال دوست ندارم این طوری باشه!!!
در هر صورت قبول کردم که باهاش حرف بزنم اما نمی دونم باید بهش چی گفت؟!!! میشه راهنماییم کنید؟؟؟
برام دعا کنید اشتباه نکنم
دعا کنید چیزی که پیش میاد بهترین چیز ممکن باشه
دعا کنید که ....
وقتی حضور خوب تو را کم می اورم
این دل گرفته است
لحظات من تهی است
یک بار هم شده است
نام مرا صدا بزن
ای عشق ماندنی!
در حسرت دقایق من جز تو هیچ نیست
این اشک ها هوای تورا زنده می کنند
دستی به مهربانی ایینه ها بر ار
بر گونه های من قطراتی نشسته است
از جنس چشم های تو
حال و هوای بسته ی این خانه را ببین
بشتاب نازنین!!!
.
فردا قراره واسه ثبت نام دانشگاه بریم یزد!
مثل اینکه تازه مشکلات شروع شده! دردسر های پیدا کردن خونه! یا هزینه ی خیلی زیاد خوابگاه ؟؟؟ به نظرتون کدومشون رو میشه پذیرفت؟!
برام دعا کنید
اگر میان من و اطلسی قرار نبود!
اگر بنفشه حضورش در انتظار نبود!
اگر که معجزه ی سبز کردگار نبود!
اگر امید به برگشتن بهار نبود!
.
.
. مرا تحمل باد خزان. فسردن گل
توان و طاقت دیدار برگ و شاخه ی خشک
توان و تاب تماشای تازیانه ی زرد
مرا تحمل این فصل داغدار نبود...!!!
.
.
مرا تصور یک لحظه انتظار نبود.
اگر میان من و اطلسی قرار نبود.....
.
.
خداجونم من به معجزه ی سبزت ایمان دارم
من میدونم نمی خوای امیدی که به برگشتن بهار دارم رو ناامید کنی...
من می دونم دوستم داری....
خبر این هفته:
کارشناسی قبول شدم. "مهندسی تکنولوژی نرم افزار- جهاد دانشگاهی یزد"
اما نمی دونم کی واسه ثبت نام واین کارا باید برم!!!!
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود!
گاهی نمی شود! نمی شود که نمی شود!
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است!
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!!!!!
.
.
کاش بشه این دفعه قرعه به نام من بشه.....
دلم گرفته! شاید بگید مثل همیشه .... اما این بار با هر دفعه فرق میکنه.
یه حس جدیده! یه حس غریب... نمی تونم تحملش کنم اما داشتنش رو دوست دارم...
می خوام از بلاتکلیفی در ام. اما باز از طرفی دوست دارم همیشه منتظر یه معجزه بمونم...
دوست دارم هر وقت به این جمله ی معروف مامانم فکر میکنم اروم بشم و بگم اره مامانی "توکل به خدا..."
دوستای خوبم التماس دعا...
.
عید فطر رو هم به همتون تبریک میگم...
طاعاتتون قبول
و دلتان از ضیافت حق مسرور
.
پ.ن اول : امسال عید فطر من برای دومین بار خاله شدم
پ.ن دوم: این سازمان رنجش بیخود قرار نیست نتایج نهایی ازمون کاردانی به کارشناسی رو اعلام کنه و حسابی دست مارو گذاشته تو پوست گردو
پ ن سوم : هر چی فکر میکنم یادم نمیاد چی می خواستم اینجا بنویسم!!!!
ساده بگویم ، نگاه زا ده ی علاقه است
اگر دو چشم روشن عشق ، به تو نگاه کند
دیگر تو از آن خود نیستی..
زمان می گذرد و زمانه نیز هم ،
کودک می شوی
جوان هستی و جوانی نمی کنی ، می گذری...
پیر می شوی ...می مانی..
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی که ..با تو هست، نیست
باز در پی آن علاقه ی پنهان ،آن نگاه همیشه تازه هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را، در غبار بی امانه ی زمان،
جست و جو می کنی
غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده
سایه ای خوش بر دل تو ...
گوشه گوشه ی این دل خراب ، سر شار از عطر نگا ه توست
.
.
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
در این هم آوایی چشمانم با ابر ها
و در این هم لرزی دستانم با برگها...!
دلم عجیب وسعت تنهایی اش را با آسمان قیاس می کند
اما به قدر "نیاز تو" فرود می اید
به اندازه ی "ارزوی تو" گسترده می شود
و به قدر "ایمان تو" کار گشاست.....
.
.
اگه خدا بخواد امروز عصرراهی سفر به مشهدیم
از همگی می خوام حلال کنید...
اگه لایق باشم نایب الزیاره خواهم بود....
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد
به جویبار که در من جاری بود
به ابر ها که فکر های طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می اوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه ی بوهای زیر خاک
با چشم هایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های ان سوی دیوار...
فروغ فرخزاد
تموم شد...راحت تر از اونی که فکر میکردم تموم شد....
بعضی وقتها به سختی می تونی چیزی رو رد کنی که همه باهاش موافقن.
خیلی سخته که دقیقا وقتی فکرهاتو می کنی و یه تصمیم قاطع می گیری هر کی از راه می رسه منصرفت کنه!!!! کسایی که می دونی کمتر پیش می اد اشتباه کنن...
اما من این کارو کردم.دیدم نمیشه در مورد چیزی که فقط به من و اینده ام ربط داره هیچکاره باشم و بسپرم به بقیه...
هرچند به اونا و تصمیماتشون اعتماد داشتم...
.
.
بابای خوبم ازت ممنونم که همیشه به من و تصمیماتم احترام گذاشتی و براشون ارزش قائل بودی...
شاید تصمیمم خیلی با نظر بابام و بقیه خانواده هماهنگ نبود اما قبولش کرد و خودش همه چیز رو تموم کرد....
الان نه دغدغه ی تلفن های بی مورد مامان جونش هست و نه دلیل خواستن های بابا جونش...
الان این ذهن منه که فقط و فقط به نتیجه کنکور فکر میکنه...
تموم شد...
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم، نتونستم
من بتو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیوونتم من زندگیمو به تو بستم
شاید اون جوری که باید ،قدرتو من ندونستم...
.
.
فراموش کردم که دوسش دارم
اما نمی دونم چرا دوباره داره همون قضایا برام تکرار می شه
با این تفاوت که تو این موضوع من هیچ کاره ام.... این دفعه همه چیز رو سپردم به بقیه.
اما قضایا خودشون دارن پیش میرن!!!
این بار دیگه می ترسم کسی رو دوست داشته باشم...
می ترسم بهش دل ببندم... به خودم حق میدم که بهش نگم دوسش دارم.
خدایا اگه قراره همه چیز خراب بشه ازت می خوام زودتر تمومش کنی... خیلی زود.... قبل از اینکه...

